کافه هستم ... سر میزی که اغلب از آن من است ، تنها نشسته ام و دارم می اندیشم از کجا شروع کنم ... ! چندی است که تعدادی از همکلاسی های دوران دبستان را این جا می بینم و سلام و علیکی با هم داریم و گاهی هم به هم می پیوندیم ... امین که از هم دوره ای های همان روزها ست از خاطرات دبستان و راهنمایی می گوید ... می گوید هنوز بعد از بیست سال خانواده اش او را به شوخی می گیرند که هر روز زنگ می زده خونه ما و بی مقدمه می گفته : " سلام ، عباس خونه ست ؟! " و همیشه با همین لحن و همین ترکیب و بعد هم تکالیف روز بعد را می پرسیده !!! و او بعد از بیست سال همه چیز را به خاطر می آورد ... من اما حتی اسمش یادم نبود ... حتی این که اصلا ما آن موقع تلفن هم داشتیم یادم نمی آید ... حتی خیلی چیزهای دیگر ... چقدر از آن روز توی خودم رفتم ... چقدر خودم را از دست دادم و هی به خودم زدم که چه می کنی ؟! یاد گوته می افتم که گفت : " کسی که از ۳۰۰۰ سال بهره نبرد ، فقیر است " همین را هم مطمئن نیستم به درستی نقل کرده باشم !!! و من چه بهره ای برده ام از خویشتن حتی ؟! ... حتی شبهی در تندباد فراموشی ... !!! همین امروز مقاله علی فردوسی عزیز را خواندم با عنوان " حرامزادگان سمنگان " ... به درستی یادآور شده بود : " هر که بیتاریخ است ، بیریشه و حرامزاده است . هر که دروغی را به جای حقیقت در گذشته خود نشانده به گونهای هستی شناختی ، حرامزاده است . " نکند بی تاریخ باشم و بی تاریخ باشیم ؟! ... حتی تهی از یاد خویش ؟! هر که از تاریخ خویش می گریزد تلاشی می کند برای ثبت خویش در این هستی شناختی این چنینی ... و از این رهگذر همه حرامزاده ایم ! و باز گریز ، نشانِ امر و تاریخ بازیافته است ... آن ها که به دریغ از تاریخ خویش باز مانده اند به راستی حرامزاده اند . حالا این که من از یادآوری چه چیزی به این رسیدم و به این رسانیدم ، در همین تاریکی و خاموشی نگفتن ها بماند ...
اما خیلی از خودم در رنجم و از خودم در تلاش گریز و می دانم راهی به هیچ بیراهه ای حتی نیست ! از خودم کجا بگریزم ؟! به کدام هستی ناممکنی و به کدام نیستی دست نیافتنی و بی انجامی ؟! هر روز گرفتار این می شوم و همین جا با همین کلمه های سراسر و پهناور از ناامیدی خودم را پر می کنم و زمین را سنگین و خاک را به آرامشی دیرین می پذیرم و هوا را به زندانی خویشتن نفس می کشم و باد را بی آن که پایی به دنبالش باشد با حسرت می پایم و با این آتش خودم را به آن خاک خاموش می کنم ... چه شده است ؟! جز این که بدانم که آن چه شده است ، شده است و هیج مفری برای این هول ممکن نیست ؟!
انسان همه رنج است و من رنج ، از ندانستن ِ رنج می برم ... درد از این است که درد احساس نمی شود ... تو در توی احساس های گنگ و بی مزه و بی آبرو مانده ام و مانده ایم و تلاش مان برای باز یافتن زمان خوش بودن است ... بی تصور خویش بودن ... !
***
از تاریکی و آشوب بی پایان و هیجان های نارس و بیهوده شهر به دور دستی ناآشنا ، بی آن که زمانی را بداند ، بیرون رفت ... خودش را برداشت و قدمی بر رفتن نهاد ... از همه حصار ها و دیوارهای بلند که هوا را می گرفت ، که خدا را هم مسخ می کرد و فراموش یاد ها ، که بر او تنگ می آمد ، از همه و همه گذشت ... شگفتا ! به سلامتی ! ... به سلامتی این همه راه را پیمودن و از همه ناامیدی ها گذر کردن و از تمامی بن بست ها راهی گشودن ، ممکن نمی نمود ... عزم رفتن داشت و نه پای نشستن ، و نه همراهی که نگرانش کند ... و نه دلی که پیغامی و به یادی بازش گرداند ... همه آن چه برای رفتن لازم بود فراهم آمده بود ... آرام و یک ریز ، با دلهره ای مدام به رفتن می آغازید ... هر قدمی که می گرفت ، شوق قدمی دیگر ... هر قدمی که بر می داشت دوباره آغاز می شد ... تولد قدمی دیگر ... زمانش بی نهایت آغاز می شد و هر قدمش بی نهایتی بود بی زمان ... می رفت و می رفت ... از این همه آزادی رفتن شگفتا ! و از همه این شوق نرسیدن شوقی در پیش ... چقدر هم خودش شده بود ... تا چه اندازه دریافته بود توانایی انسان بودن را ... می رفت و می رفت ...
سرش هم در خودش بود و گه گاه اگر سری از خویشتن بر می داشت ، نگاهی به امید به دور دست می انداخت و دوباره در ادامه ، آغاز می گرفت ... در یکی از همه این آغاز ها و در تکرار این تولدها سری بالا آورد و نگاهی به ژرفای زمان انداخت ... اما چون همیشه نگاهش را بر نگرفت ... نگاهش را از خویشتن به آن دور دست خیره کرد ... و در لبخند ِ نگاهش به تکاپوی دل به آغازی دیگر قدم گرفت ... اما نگاهش را بر نگرفت ... چه به آن چه از دور دست می دید امید ها بسته بود ... می رفت و می رفت ...
کم کم بوی آن هوای تازه را به مشام می آزمود و بی شتاب به آغاز قدم می نهاد ... زیر هر قدمش اندک اندک سبزه ای و پیش چشمش را انبوه درختان آن باغ بی آغاز و بی پایان ... از چمن زارهای لطیف ، از رستن های نو رسته و از گل های زیبا و بی همتا می گذشت و هر قدمی انگار که در آغاز است ... می رفت و می رفت ... با هر قدمی در پیش آوای خوش پرندگان به گوش ... مرغ های عشق عاشق هر لحظه نوایی از عشق می سرودند ، قناری های رنگارنگ بر شاخه های سبز آزادانه نغمه می زدند و پرستو های دلدار پر ترانه ، هر لحظه و هر دم بر همه هستی زمان و خویشتن او نوید بهاری در بهار می خواندند و از دل تلاشش رستگاری سر می کشید ... در اطراف بی کرانش درخت های سبز به آسمان بی پایان سر می کشیدند و همه سبز های خوب ، شکوفه های خوب ، گل های خوب ، میوه های خوب و چه می گویم ! همه خوب های خوب ، همه هستی خوب ممکن شده بود ... جویبارهای جاری بر کناره هر یک گل های امید برکشیده و در بستر دریاچه ، ساحل سبز رسته و در آبی آسمان نغمه شوق های بزرگ تنیده و در روشنی خورشید نوید روشنی زمان درخشیده ... و هر جایی جای نشستن و هر گوشه ای نشستنگاه ...
در هوای آزادی شگفت و با شکوهش ، در پهنه هستی ناممکن و بی نمود ، در زمانی بی شمار ، گوشه ای آرام و در خویشتن ، انسانی چنین بزرگ نشسته بود و آرام می گریست ... راهی هم برای بازگشت نداشت !!!
پا نوشت :
۱ - دوست می داشتم بیشتر به توصیف بپردازم و توانش هم بود ... اما گرچه قلم می شکافت ، دست در نوشتن می شتافت !!!
۲ - مطلب دیگری که به شدت نگرانم می کند این است که شما عزیزان عزیزتر از خودم ، گمان برید خواسته ام دستی به قلم ببرم و زیبایی سخن را از زبان گویا و خاموش قلم به رخ بر کشم ... وای بر من ... وای بر من اگر چنین باشد ... من برای کلمه کلمه این متن حرف ها دارم ... وای بر من اگر معنی را به پای زیبایی کلام ذبح کنم ... ازین پست تر نویسنده ای وجود ندارد ... گرچه من اصالت را به آن چه در پست های قبلی گفتم می دهم و برای آن ها ارزشی قائلم ، اما برای آن چه از خودم به درد بر آمده ارزشی بالا تر از تایید و تحسین متصورم ... هرگز نمی توانم حتی تصور برم که خواننده های جانم مرا به صورت بدارند و نه به سیرت ...