تبليغاتX
روح نا آرام
 

 

       خویش  را  قربان  نماییم  از  پی قربان عید          کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

 

انسان شناسان گویا عقیده دارند یکی از مهم ترین شاخصه های متمایز کننده ی انسان با دیگر گونه های طبیعت و یا آفرینش ، استعداد و توانایی خلقت بر اساس شناخت و قدرت تحلیل اوست و نه خلقت بر اساس غریزه ... مهم نیست این خلق یا آفرینش در چه جهتی یا برای چه منظوری هست ؟! برای نابودی ِ طبیعت یا برای نجات طبیعت یا نجات خویش ... انسان به تنهایی چنین توانایی را داراست ... جامعه نیز که خود جمع انسان های تکه تکه شده هست و جمع کسانی ست که یا مجبورند برای ادامه زندگی با دیگران دست به خلقت و تغییر بزنند و یا انتخاب کرده اند برای ایجاد بشریتی ممتاز تر با هم و در کنار هم به زندگی مسالمت آمیز ادامه دهند . و باز از این تمایز هست بین آن چه انسان ِ تنها خلق می کند و آن چه جامعه خلق می کند ... و طبیعتا آن چه جامعه مسوول ِ به خلق ِ آن می شود به مراتب الگویی تر و کاربردی تر و زندگی بخش تر است ... و معلوم هم هست چرا ... زیرا آن چه جامعه می آفریند بقای اوست ... از این رو همه ی سنت های اجتماعی و دینی و همه ی رسوم مذهبی و ملی و تمامی جشن ها و سرور ها و همه ی به غم نشستن ها و حتی باده گساری ها ، همه و همه در تلاش و جستجو و حفظ و ادامه حیات روحی و روان ِ جامعه است .

عید قربان و همه ی چنین جشن هایی چه مذهبی باشند و چه ملی و از هر آیینی هدف و نیتی جز هم بستگی اجتماعی ندارند ... این جدا از تحلیل ِ هر نوع مناسکی هست ... رسالت این سنت ها و رسوم چیزی جز به اشتراک گذاشتن ِ روح دست جمعی نیست ... از این رو احترام و اجرا و کاربرد ِ این رسوم در زندگی اجتماعی انسان ِ متمدن ِ امروز ضروری و غیر غابل اجتناب است ... اما نه این گونه فجیع که ما در بزم  ِ این روزها نشسته ایم !!

این را اقلیت های دینی و مذهبی و حتی اقلیت های اجتماعی بیشتر درک می کنند و بیشتر به پاس و سپاس می گذارند و می نشینند ، زیرا در این هم بستگی و پایداری ِ به آن ، روح اجتماعی بزرگ می شود و حتی دست به آفرینش ِ انسانی دیگر از جنسی که می باید باشد و نیست - می زند .

بدون ‌ِ استثنا اجرای مراسم و مناسک ِ ملی و مذهبی در جامعه و به صورت ِ همگانی و در قالب دسته جمعی و دسته های اجتماعی و در جماعت ، بسیار با تاکید و اصرار ، تعیین و یاد آوری شده است .

***

هنگام ِ سپیده دم خروس سحری     دانی که چرا کند همی نوحه گری

یعنی که  نمودند  در  آینه ی  صبح     از عمر شبی گذشت و تو بی خبری

از این می گذرم به دریغی که حس می کنم - هر چند اندکی و همه هم به غفلت اما عمر می گذرد و هنوز نمی دانم کدام اسماعیل را باید قربانی کنم ! نمی دانم کدام سراب ِ امنیت یا منیت مرا به خود کشانده و به خودم واگذارده است ! از این پنج سالی که شروع کرده ام در ادامه ی پنج سال هایی که بر زندگی ام مسلط گشته هنوز وام دار نگشته ام ... هنوز به نیاز و درک ِ محترم و مسوولانه ی راهی که می باید طی می شد و نشد عاقل نگشته ام ... فقط می دانم من روح تنهایی هستم در آشوب جمع و به جمع مشغول و گرفتار ... دلم تنهایی ِ مطلق می خواهد اما روح را ، اندیشه را ، درک را ، حتی به دشواری و رنج ، انسان را از این تنهایی محروم کرده ام ... من عذاب کدام روح سرگردان و نجیب هستم به رسم زمانه و روزگار ؟!!! کدام آفتاب را دریغ کرده ام که بر کویر ِ این بودنی که رنج ِ زندگی می برم مهتابی به گرمی و یاری نمی تابد ؟! و پشت این کلمه های رسوا و صمیمی چه غفلتی و چه خواب ِ سیاه و آلوده ای نگران نشسته است ؟!

زندگی ِ من سراسر درد بود و انتظار ... سراسر رنج است و بایستگی !

انسان ِ تنهایی هستم که سهمش از تنهایی فقط سیاهی بود ... تنهایی ِ سیاه ... من چه تلخم این روزها چه ساکتم و چه صبور ... و تا چه اندازه به این هجرت کوتاه و نزدیک نیاز داشتم ... اما نشاط ندارم ... تنهایی ِ سیاهم مرا به محاق برده است ... بگذار چنین باشد ... سهم من از زندگی همین بود ... تنهایی ِ سیاه ...

و باز این شعر صائب و یا چه فرقی می کند شاملو :

کوه ها با هم اند و تنهایند      هم چو ما با همان ِ تنهایان

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در سه شنبه 17 آبان1390 و ساعت 20:0 |
 

 

من از خودم بیشتر نگرانم ! و نگرانی هایم از خودم بزرگ تر است شاید ! من زاده ی اندیشه ای هستم که در آن ، آن " من ِ دیگرم " بزرگ تر ، قوی تر و تاثیر گذارنده تر است ... از همین رو هست که وقتی در " مقابل " قرار می گیرم به اصرار و هماهنگی ِ نیرومندی آن " من ِ دیگرم " را مخفی می کنم ... آن " من ِ دیگری " که باید باشد و بایَد باشد اما در حضور ِ " دوست " نیست !! و این من نیستم که حالات ِ روحی ام را شکل و فرم می دهم و هدایت می کنم بلکه این حالات ِ روحی ِ من است که اندیشه ام را و نگاهم را و همه ی آن چه خودم هستم را هدایت می کند و به مسیری که می خواهد می کشاند به سختی ! من به هر جهتی که باشم و در هر جهتی که باشم چه به اندیشیدن ، چه به فهمیدن ، چه به گام برداشتن ، چه در وجهه ی اجتماعی ام و چه در دوست داشتن ام و دوست نداشتن ام و چه در بی احساسی ِ مطلقم در کالبد منی هستم که دیده می شود ! چه هرگز تنهایی پاکم را به پای دوست داشتن های پاک قربانی نکرده ام و نمی کنم ...

بگذار دهان دره کنند و بی خیال ِ زهی باطل مرا قضاوت به طعنه کنند و چه باک ... آهسته و پیوسته چون کرگدن و با پوستی کلفت چونان که ککم نمی گزد از کنارشان به تنه ای که می زنند می گذرم و نیم تصدیقی هم به نافشان می بندم !

این ۵ سال هم تمام خواهد شد و من دوباره زندگی تازه ای را شروع خواهم کرد و وارد دوره ای خواهم شد که حضورشان به یادی نیز نمی ارزد !

اما از که گله دارم ؟! هیچ کس ... من ام و آن من ِ دیگر که به گفتگو نشسته اند و این جا این من ام که نشانه ی همه ی ملامت هاست و یاد آوری ها ...

***

دوستم از دورانی که با هم داشتیم به خوبی یاد کرده بود ! من اما گرچه هیچ قضاوتی به بدی ندارم ... اما برایش به یادگار نوشتم : " تنهایی ام از دوست داشتن ام بزرگ تر است ! " و چنین هم هست ... هرگز نمی توانم احساس کنم که در بند رابطه ای دست و پا بسته ام و گرفتار ِ از خود بی خود شدن هایی هستم که از خود بی خود شدن هایم را به فراموشی ام می سپارد ! و در این " آن من ِ دیگرم " خود واقعی ام هستم ... همان که باید باشم و نه آن منی که هست ... منی که باید باشد ام نه منی که می بینند که هست !

بگذریم ...

به قول شاملوی عزیز :

روزگار غریبی ست نازنین ....

                                        دهان ات را می بویند

                                                                    مبادا

                                                                           گفته باشی " دوستت می دارم " .

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 22 فروردین1390 و ساعت 23:5 |

مونا دارد می رود به سفر ... آن هم سفری که قبل و بعدش معمولی نخواهد بود ... سفر حج ... به سرزمینی که تاریخ ِ ایران شهر را بسیار دگرگون کرده است ... تاریخی که امروز خود ِ من هم چندان دل خوشی از آن ندارم ... تاریخی که تنهایی ِ مرا رقم زده است ... در شهرم تنهایم و در میان ِ دوستانم و حتی در دوست داشتن تنهایم و همه را به نوعی نتیجه ی مستقیم این تاریخ می دانم ... و نتیجه ی عادت دیرین ِ ما ایرانی ها ... که خوب به تاریخ ِ عرب پیوند خورد و این گونه ما را نابود کرد ... این است که ما در میان همه ی اخلاق های خوب ، دوست داشتن های خوب تنهاییم و متهم !!!

دوباره به روز کردن این متن ِ قدیمی فقط برای مونا هست ... وقتی آن جا می رود ... خیلی هم تنها نباشد و از خالی بودن و خشکی آن سرزمین و هوا و فرهنگ احساس غربت نکند ...

برای مونای عزیز :

***

خودت را از نا توانی من نگیر ، تمام بودنم جهت یافته است تا به کفش های کهنه ام برسم – تا ایده آل های خاموش و فراموش را  دوباره زنده کنم – تو هم دستی برسان و گاهی با من بیا – من از بودن خویش کودک بزرگ شده ای بیش ندارم – تمامی خاطره ها فراموشم می شوند وقتی نـا توانی ام دستم را به مخاطره می اندازد و در اتفاق های شگرف ، زبان گنگ می شوم – تو هم ساده مگیر ، محکم تر بزن –و چشم های سنگینت را برای ترساندن من با شعور تر کن – که من این جا نمانده باشم – نگرانم رفیق ... نگران ؛


به نام خدا

 
کجای زمین ایستاده ام و کجای زمان ؟ چشم هایم تا کجای زمان را می بیند و جغرافیای خشک و تاریخی این سرزمین سوزان از حوا و ...هوس شاید .
خیلی راحت می گویم – می نویسم – تمام  ِ دغدغه ای که در این سفر دارم از همان ابتدا – پیش از آن که حتی فکر کنم که اصلا می آیم – این بود که هر چه زود تر و به موقع تر برسم و پیش از آن که خیلی زود دیر شود آرزوی مادرانه ای بکنم ... برای  مادری که آرزو داشت ... و ...

پرواز نشسته است ...
و من در آستانه ی محمد ایستاده ام ... و مصرانه التماس می کنم ...
خواهرو رنج  ِ ... نمی خواهم ... از او این جا و این اک !!!
*******خودم ... را .
اکنون نمی توانم – اصلا نمی آید ... می روم حرم آنجا درست می شوم -  درست می شود .
                                                                                 بگذریم 
                                                                                 بگذریم تا ... خانه محمد
                                                                                 از بقیع وارد خواهم  شد ...
...
و تقدیر خداوند و گام های منتظر ِ من بود که از بقیع وارد نشدم ... نمی دانم
نزدیک ترین پناهی بود که یافتم و خودم را در این خانه که نمی دانم – نمی دانم بگویم آرامش ِ سیاهم را سیاه تر کرده است یا... یافتم . و بعد از آن همه ...که از مسولیت و پیام رهایی یافتم – روبروی محمد و چشم در چشم ِ او نشستم و همه آرزویم آرزوهایی هست برای در خودم و خودی هایم و تمنایم جهتی دیگر یافته است این جا ... اما اشتباه ... گویا صدای من و انگیزه های دل و ایمان ِ من هنوز به خداوند نرسیده است ، مگر این جا تا خدا چقدر فاصله دارد ؟!
خدا از بزرگی این جا چقدر دور است !
و چه مهربانانه جسارت های کودکانه ای را می خندد ... چندین و چند سال است که خدا نگاه عاقل اندر سفیه اش را بر ما دوخته است و دهانش از تعجبی که باز مانده بود خشک و آتش شده است و چند سال و چندین سال که آن لبخند ِ شرم آورش  ما را دوخته است به ...و از شرم ِ نگاه ، نگاهش نمی کنیم .
و چه پنهانی کیف می کند ...و می داند این کودکان ِ بازی گوش در پی اوست که می بازند – و من تا کنون چنین سخت باخته ام ... اما این جا می فهمی – حس می کنی – خدا من را و تو را می فهمد و پنهانی با من و تو هم دل است .
                                                                                                 ... بگذریم...
باید بروم هتل ... خانه منتظر ِ من است و نمی دانم چرا این همه عجله دارم که این جا – در این خلوت نباشم و شایدی هم در این جلوت .
...
و از من که دلگیر می شوم و منم را تنها و نا توان می بینم – خودم را این جا - درخانه ی محمد – می یابم و فشار ِ نتوانستن و اما پا فشاری ، پای مرا به این جا فرش می کند و می کشاندم به خانه ای که سرشار از تاریخ است .
...
خارج از حیاط  ِ قبلی محمد نشسته ام و پشت دیوارهای خانه قدیمی اش - و درست هفت ستون تا توبه و هشت ستون تا وفود منتظر هستم – و مضطرب ِ فرصتی که مرا راهی او کند ...
عجیب است احساس می کنم –و آن طوری که من دیده ام –  و احساس ِ همه هم همین است ، این جا نه آرامش که خود آرامش است - که همه ی سایه ها را می برد و انگاری همه چیز و همه کس به اخلاص می رسد – صاف می کند و درست- صاف می شود و درست .
...
وارد خانه ی محمد شده ام ...و دعوت او را لبیک می گویم و از طرفش اجابت می شوم گویا -
تصویر های ساده اما ...
آن قدر حواسم از خودم دور است که نمی شود جمله هایم را - ادامه بدهم – احساس می کنی همه با هم هماهنگ و برابرند – حتی کسانی که ناشیانه و موشی وار سر روی مهرهای دزدکی می گذارند و از ترس نگاه ِ شرطه ها و ماموران دزدکی مهر یا کاغذ یا دستمال کاغذی ای  سر نماز در محراب محمد و صحابی اش از جیب خود بیرون می آورند و به ترس و اضطراب ، هنگام سجده ، پیشانی بر آن می گذارند و باز یواشکی آن را به جیب می گذارند و اگر موفق شوند ... اگر ... خدا را شکر می کنند که ماموران این جهاد  ِ مقدس را ندیده اند! و تمام حواس شان در نماز به ماموران است و از ترس آن هاست که این جوری نماز می خوانند و برای آن ها ...و خداوند از ترس شان حتما نمازشان را قبول می کند ! اصلا به من چه ربطی دارد که در همه ی این جمع ِ در جهت و هماهنگ با خدا یکی دو نفر را که خارج می زنند و خارجی مذهب اند – به چشم می گیرم ؟!
                                                                                               ... بگذریم ...
چه تارخی بر متن ِ این خانه خوانده می شود  و این جا که منم - و تکیه داده ام حد ِ خانه محمد و مسجد است و سه نخل تا خانه ی فاطمه فاصله دارد – چه گذشته است و اکنون من یاد آور کدام صحابی محمد می شوم !؟ طلحه الخیر یا خالد بن ولید !!!
فَأَ لهَمَها وَ فُجُورَها وَ تَقواها !

...
خانه ای که خدا ندارد ...
آن همه شب گذشته است و انگاری تنها همین امشب به سراغم آمده است – همین امشب که باید بروم – همین لحظه هایی که می رود با او ، ساکن ِ این جا هستم در این حرکت .
می خواندم : " حج ؛ آهنگ ، قصد ، حرکت و جهت ِ حرکت نیز هم ، همه چیز با کندن  ِ تو از خودت و همه  ی علقه هایت آغاز می شود ... حج نفی ِ سکون – جاری شو ، در آمیز با عدم ... "
و من این جا ساکنم – در این حرکتی که هر لحظه ، من می شود و ... و هر لحظه ، او می شوم ، ساکنم – نشسته ام و تنها امیدم این که کدام دردهای بزرگ ِ این آدمیت را لبریز می شوم – اگر بشوم !! اگر...

نمی توانم ...
 دراین خانه تا نگاه می کنی و تا نگاهت می افتد همه را خدا می بینی ... وتو جایی از خدایی ... این جا می شود چند لحظه ای را خدایی کرد و بعد خاموش و ساکت ماند و در خود ...


*** پا نوشت :

" ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
       معشوق همین جاست بیایید بیایید  "


توی خانه ام هستم ... کعبه را بر می گردم ...
تا آستانه ی حرم رفته بودم – مسول ِ کاروان جلوی همه را گرفت و رو به همه گفت : " سرها را پایین بیاندازید تا در جای مناسبی بگویم سرها را بالا بیاورید " و نه ... چشم ها را بالا بیاورید ! مشهد شنیده بودم که هر کس برای اولین بار چشمش بر این آستان بیافتد اشک هایش جاری می شود از شوق و در برابر آن عظمت احساس ِ کوچکی می کند و بی آن که بخواهد زار زار می گرید – و شنیده بودم اگر چشمت افتاد برای اولین بار ، سه آرزویت حتما ً برآورده و اجابت می شود و حتی یکی ناشیانه می گفت – یکی از همین هایی که زرنگی های خوش مزه و عجیبی دارند – " دو تا آرزوی مهمی که داری بگو و به جای سومی بگو هرچه ی دیگر که در این سفر آرزو می کنم !! "
 توی همین وهم ها بودم که مسول ِ ما گفت " سرها " که نه چشم ها " را بالا بیاورید " . تا می توانستم چشم انداختم ... و چشم دوختم ، اما چرا نمی فهمم ؟! اصلا چرا هیچی نمی شوم ؟! همه به سجده رفته اند و از اشک تشنه و لبریزند – اما من اصلا  نمی فهمم !! و چرا – چرا عظمتی را درک نمی کنم ...هرچه به خودم آمدم – هرچه سعی کردم ، نشد ...خانه ی خدا در برابرم و آن همه شوق ِ دیدن – چرا مرا به هیجان نیاورده است و سرم را به ... به تعظیم دچار نمی کند ؟! اصلا در این خانه ی خالی کوچک – در این سیاهی ِ ممتد ِ پوچ – چه چیزی هست ؟! چه کسی هست ؟!
                                                             هیچ چی و هیچ کس ...
و همین جور توی خودم گیج می زدم ... یاد حرف ِ دکتر افتادم : " ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچ کس نیست – هیچ چیزنیست – هیچ پدیده ای تو را به خودت نمی گیرد ... کعبه یک بام است ... بام  ِ پرواز ... "
و می فهمیدم آن همه تردید که تلقین های مکرر صاحبان ِ سر- مرا دچار کرده بود – رنگ باخت .
چهره ای حقیقی تر از آن محیط – فضا و آن خانه ی خالی – که خانه ی دل بود – روشن می شد . کم کم دروقت ِ اندک ِ این چند روز ِ کوتاه و فرصت های کوتاهی که به این خانه می آمدم می فهمیدم – بی آن که بخواهی و بی آن که تلاشی بکنی و خارج از تصورها و دغدغه ها و اضطراب های روزمره که برای رسیدن به آرامش و تسکین ِ روح داری – این جا آرامی . من که فراری حرم بودم چقدر این جا همه آرام اند ... چقدر این جا هیچ کس فراوان است ... چقدر این جا هیچ کس نیست ...

مساله ای که خیلی درک کردم ، این بود که من همیشه " مثل ِ همه – مثل ِ همه " هر وقت طاقتم طاق می شد و دایم شعر ِ مهدی عزیز و نه ... نه ... خود ِ مهدی زبانم می شد که " ... غم از صبر بیشتر شده ام ... و... مثل من ذره ذره می میرند / همه سال های بی تحویل " ( و آن قدر با این شعر اشک ریختم و گریه کرده ام که هیچ جای دیگر طاقتم کم نمی شد ) و ... آری مثل ِ همیشه و مثل ِ همه ، هر لحظه که سخت می آمد و سخت تر می رفت و این " روح ِ نا آرام" را آشفته می کرد و مرا کلافه و همین لحظه ها بود که دغدغه  ی نوشتن و گفتن و خالی شدن به سراغ ِ هر کسی می آید و... من به این خانه می رفتم و در طواف ِ حرم همان اطراف می نشستم تا بنویسم اما ... اما هرگز نتوانستم آن جا خودم باشم و خودم را بنویسم و همین هم بود – این جا نباید خودم باشم ... نباید خودت باشی ... و چه آرامشی غلبه می کند و...
حتی به خاطر نمی آورم حرفی هم برای گفتن داشتم و دردی برای نوشتن ....
                                                 " این جا خدا حضور دارد .. و در حضور ِ خدا ، کلمه ؟!! "
...
در طواف – در طوافی که هزار و چهارصد سال قطع نشده است و از دایره نیافتاده و مگر برای نماز – وقتی می بینی که زن – مرد – دختر – پسر – بچه و همه – همه در هم می لولند و می چرخند – چه احساس ِ  هیچ بودنی می کنی و چه احساس ِ برابری ای و... چه دوست داری عصیان کنی در برابر ِ همه چیز و همه کس .. و بعد احساس می کنی برابری این جا فقط از خدا – انسان سر چشمه می گیرد ...و تو اگر این جایی ، خدایی و اگر نیستی ، هیچی هم نیستی . این جا همه با هم ، انسان اند و همه با هم می توانند خدا را بپرستند و تو تنها اگر در طوافی – خدا را نمی توانی بپرستی و نیستی ... برای همین هم هست این جا هیچ زنی حق ندارد رو بگیرد- نه که نخواهد – که اگر بخواهد هم ، حق ندارد – همه ی چهره ها باید عریان و در دید باشند و بعد می فهمی در طواف این خانه ، خودت را و منت و منیت ات را از آن بام پرواز می دهی . ناباورانه این احساس ِ برابری روحت را به بازی می گیرد و آتشت می زند و به دل خواه ، نیست می شوی و می پذیری که ... که نیستی . چرا که در این جماعت ودر این همه  و در این هیات ، خدایی ( صورت ، خدایی ) .
و جالب این که هاجر مادر اسماعیل - همسر ابراهیم -  در همین خانه دفن است ، کنیزی که به گفته ی دکتر " حتی ارزش هوو شدن نداشت " و ما ، در طواف ِ خانه ی خدا به دور ِ او (نیز) می گردیم .
...
و این خانه ی خالی ، خودت را از خودت که تویی – که تو – بود و از منی که من بود می کَند و... رها می شوی ومثل ِ پر کاهی خارج و رها ازجاذبه و جذبه . و از هر جهت هیچ و نیست می شوی – شمال – جنوب ، شرق – غرب و پایین و بالا ... و جهت هفتم می شوی - " جهت ِ خدا " یعنی همه جا و هیچ جا – به سمت  ِ همه ؛ سمت ِ خدا – سمت ِ همه .
                                                                                                                                                ...
و " این " روح ِ نــا آرام " را آرامشـی سنگین و کوتـاه "

و کم کم از هیچ بودنت جدا می شوی – وقتی که هیچی و هیچ کس نیستی در برابر ِ خدا چه راحت می توانی سر ِ تعظیم فرو آوری !! آن هم در مقام ابراهیم .
                                     " ... فیلم نامه را چه کســی خوانده است ...؟! "
...
و اما سعی ...
"  یافتن آب به عشق است نه به سعی ؛ اما پس از سعی "
شروع کردم و مثل همیشه از جمع جدا شدم و از کاروان کَندم خودم را . با خودم گفتم وقتی هاجر این جا دنبال آب بود و به آب ، سراب می نوشید و تشنگی می افزود – همین جورمثل ِ خیلی ها که این جا هستند آرام و راحت و بی خیال می آمد و می رفت ؟ آن هم هفت بار یا هفتاد بار- و طاقت سعی اش مثل ما بود و اضطراب و دلهره اش را این قدم های تنبل و بی روح ، آرام و نا آرام تر می کرد ؟!! او هم سعی می کرد مروه را و صفا را ؟!
جان می کَند انگاری ... این جا می فهمی که سگ دو زدن یعنی چه و به هیچ نرسیدن یعنی چه ...
                                                                                            و سعی یعنی همین !
بعد تقصیر می کنی یعنی موی سر و ناخن انگشت را می گیری – یعنی آرایش ... به زندگی عادی بر می گردی ... پرده را پایین کشیده اند ونقش تو تمام شده است و حالا توای که نقش اول را داشته ای باید به اولین نقش یک انسان ادای احترام کنی...

                                                                                    ...  به کنیز زن ابراهیم ...
                                                                                            به " هــــاجر "
و طواف نساء از این جا شروع می شود و...
...
خیلی عمیق هست ، مُحرم که می شوی 24 چیز را باید رعایت کنی ( 24 چیز بر انسان حرام می شود ) مثلا همه ی آن چیزهایی که تو را یاد خودت می آورد و به زندگی برت می گرداند ( مثلا آرایش کردن – در آینه نگاه کردن – پوشاندن سر و رو گرفتن برای زنان – این ها بر زن ومرد حرام اند ) اما برای من از همه جالب تر این بود که کسی که مُحرم می شود نباید به کسی امر و نهی کند و این جنبه اش خیلی خدایی به نظرم می آمد و می رسد – تو در لباس احرام و این جا ، هیچ برتری ای بر هیچ کس نداری و تمرین می کنی که در هر لباسی و همه جا هیچ برتری ای برکسی نداری – این جا همه برابرند و تو حق ِ امر و نهی نداری . تمرین ِ نه تنها برادری بلکه برابری محض ِ انسانی در برابر ِ خدایی که توی ذهن ِ تو است ...
پس از همه ی این ها و پس از همه  ی احرام ها و حرم ها – به خودم آمدم ، حالا می شود به خودت برگردی – دیگر دلم گرفته بود – و این جا غریب بودم و تنها و... پای ماندن نداشتم ... دل ِ ماندن نداشتم و فرار می شدم خودم را از این غربت ِ بی وطن و هر شب از خودم می زدم  بیرون .


" نگفتمت تنها مرو ، شب  در کمین  نشسته
  سیمای آن  آزاده  را غم  بر جبین   نشسته
  نگفتمت  با  من  بیا تا  سرزمین ِ خورشید
     که رنگ غم بر قامت این سرزمین  نشسته  "

من همیشه دانشجویی هستم ایرانی و افراطا ایران دوست . هر لحظه ، بعد از آن حرم به سختی بر من می گذشت و حتی همین حالا طاقتم را می برد و اشکم را ... و جالب این که این جا به پیمان های راستین و صادقت و به آرمان های اولت بر می گردی – به آن ها که در راه فراموشت شده بود و در تنگنا و در تصادم رسیدن به هدف ، وسیله و هدف و هر دو را فدای رسیدن کرده بودی – به همان ها بر می گردی و دوباره آن ایده آل های خاموشی گرفته از پس ِ آن من ِ راستین سر بر می آورند و سرباز می شوند از خودت و تو را به خود ی واقعی ، به آن من ِ در منت بر می گردانند و من ... من ، خود ِ واقعی ام انسانی هست دانشجو با ایده آل های یک انسان همیشه معترض – یک ایرانی از دست داده – دلش را و وطنش را ... مرا این جا کاری نمانده است و دل در گروی جای دیگری دارم و در انتظار ِ خاکی و سرزمین ِ دیگری هستم و بوی آشنای دیگری – آشنایی دیرین .
                              و من برگشته ام و این " روح ِ نـا آرام " را به سرزمین ِ خودش باز گردانده ام
                                                                                                   ... به وطـن...
و ...
       این " روح ِ نـا آرام " را آرامشـی کوتـاه ...
                                         " ای پرستوی اسفندی به خانه ات برگرد 
                                           ای پرستوی اسفندی که در دور دست می خوانی "
                                                                            به خانه ات برگرد 
                                                                                                 زمستان است
                                                                " ای پرستوی اسفندی – بهـــار مـرده اسـت "
 
*

***

و این هم یک اشتباه خوب :

 

می کند  در   خودم  مرا  بازی

سایه ای  که  نشسته ام  بی / دار

می شوم ...که... تو را درآوردند

از سرم  ... ازخودم  مرا   بردار

 

می رود  توی  از  خودم  خالی

حس  یک  انتخاب  سر  در  گم

تا  مرا  می رود  ... به بازی ها

در خودم  می زند مرا… گم گم

 ***

از چه  الهام  می شوی ؟   در من

از خدا – از خودم… که می میرم

پای  آوار …  خسته   از   بودن

من  در این حرف  پا  نمی گیرم

 

هی دعا کردمت تورا ... گفتی

توی  تقدیرهای   من    گیری

دستهام    التماس   آخر   بود

دست این بیت  را  نمی گیری

 

از  تو  آرامشی   که   می گیرد

روح  آشفته ای  که  من  می شد

هی مرا می زند مرا که به  سوز

آتشم … ازخودم کمی /  بی خود

 

در خودم می شوم دو راهی  باز

می  شوم  از خودم  تویی  دیگر

می گذارم  به جا تو را  این  بار

توی  دیوارها     بدون   در

 ***

تا    سرم   را   بیاورم   بالا

تو کجا  ؟  توی خانه ای خالی

دستها    التماس   من  می شد

از خودت می شوم تو را شاکی

*** 

چرخ سختی  که می خورم من  را

از خودم می شوم جدا  " هف بار"

تو  خدا  می شوی  که   بر گردم

مدتی   هم  مرا  به  خود   بگذار

  

می خورم دور… دور این خانه

گاه زن می شوم – و گاهی مرد

" دورهفتم  تمام می شوم  و…" **

هیچم و نیست می شوم…و نگرد

 

***

*-بخش هایی که داخل " " آمده اند عموما یا مربوط به شخص من نیست و فقط به منظورامانت داری داخل " " گذاشته شده اند و یا این مطالب در شخص من درونی و کلیشه شده اند که از این طریق قابل دسترسی هستند.

**- این مصرع  پیشنهاد ارزشمند دوست عزیز خانم معتمدی بود که از نظرات هنرمندانه ایشان در قسمت های دیگه این چهارپاره هم استفاده شده و من همین جا از ایشان سپاس گذاری می کنم .

 مصرع خودم هم این بود که البته وزن رعایت نشده ولی من دوستش دارم : " می شوم تمام دور هفتم را "

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 27 اسفند1389 و ساعت 23:37 |

حالا دقیقا باید همین امروز اتفاق می افتاد و همین امروز می شد روزی که می خواهم " دوست داشتن ام " باشم !

و از همین جاست که همیشه می دانسته ام ، من بین جامعه و دوست داشتن ام ، بین وظیفه ی اجتماعی و دوست داشتن ام همیشه او را انتخاب می کنم . دوست داشتم این حرف ها را با خودش می زدم ... دوست داشتم فقط خودش بود که مخاطب این واژه های آتش و دلهره می شد ... اما گویا بیان ِ دوست داشتن را به دلهره و اضطراب ِ از دست دادن فراموش کرده ام ... این است که به این خانه ی حقیقتم پناه آورده ام ... و از این جا او که من همه او شده ام آغاز می شود ...

" آن شب حرف ِ تو بود با خودم ، هان !

از تو حرف می زدم ، با خودم نشسته بودیم دور هم از تو می شنیدیم ! از تو که آراسته ای به آراستگی و سرشار از خوبی هایی که خودت هم خبر نداری ! از این دچار می شوم زمان ِ با تو بودن را و خو می کنم به تو ... که هر لحظه را با بودنت لبریزم می کنی و ...

حرف تو بود ...

گفته بودم چه سادگی و آرامش و لطافتی دارد چهره ات - و آن زمان نمی شِناختم ات و نمی دانستم قرار است با دلم چه کنی ؟!  حرف تو بود ...

تو هم کم کم به حرف آمدی در ندانستن ِ من ! هر کلمه ای بی آلایش ِ پیرایه ای از شکر دهانت به جان می نشست و این " روح ِ نا آرام " را نشانم می داد تا تو را بشناسد ... و اگر طاقتش را داشت تو را دوست بدارد ... و شد ... !

دیگر هم می دانستم ات و هم می شناختم ات ؛ آن قدر که نگرانت می شدم و تا جایی که تحملم را نمی شکست و طاقتم طاق نمی شد ، خوبی هایت را می دیدم و نه ... نه ... همه ی خوبی هایت را می فهمیدم و می شناختم ات که خودت نمی دانی از خوب بودن چه در چنته داری ! ... و روح ِ پاک چنین است ... چه بزرگ واری که نمی دانی تا چه اندازه خوبی !

اما من ... من چه بگویم دختر ؟!!

لحظه ای قرار ندارم و لحظه ای آرام ؛ چه کرده ای با من ... خبر نداری ... همه تن دل می شوم برای دوست داشتن ات و همه جان تحمل می شوم برای درد ِ دوست داشتن ِ تو ... مرا اگر دو نام باشد ... اگر دو تا شوم در بودنم ... یکی صداقت است و دیگری دوست داشتن و این دو با هم چه سر ناسازگاری دارند در من ... چه قدر دوست می داشته ام که از چشمانم بخوانی " دوست ات دارم " را ؛ تا چه اندازه دلم می خواهد دوست داشتن ات را با صداقتم یک کاسه کنم و نمی شود ... و تا چه اندازه دوست می دارم آرام ، آن قدر آرام که صدایم تو را نیازارد و دلت مرا بفهمد در گوشت زمزمه کنم : " تو را دوست می دارم " ؛ اما ...

چه دردی و چه رنجی دردناک تر و هولناک تر از این که کسی را دوست بداری و نتوانی بر زبان بیاوری ، تو را دوست بدارم و نتوانم بر زبان بیاورم - چه دروغی ست به تو و چه فریبی ست اگر دوست ات داشته باشم و بر زبان نیاورم - صداقت وظیفه ای جز بیانِ دوست داشتن تو ندارد هر چند تو را بیازارد ... و من چه انسان ناچاری هستم به دروغ - " نکند در دوست داشتن ِ من خودش را اسیر بیابد " ، " نکند دوست داشتن ام چهره ی آرام و زیبا و لطیفش را از من گُم کند ! "

دارم با همه ی وجودم اصرار می کنم بر این قاعده که " دست نزدن برای از دست ندادن " تنها راه در کنار او بودن است .

کنار او باشی ، همه ی حس های خوب ِ او را بفهمی ، همه فهم های خوب ِ او را حس کنی ، خنده هایش را بشناسی و در همه ی چهره ی زیبا و زلالش آرام بگیری ، در آینه ای که از تو ساخته است خودت را ببینی ، او را ببینی ، ما را ببینی ، در کنار او حس کنی با خودت نشسته ای به خلوت و در مقابل او با خودت نشسته ای به کلام و در همه ی این اتفاق های خوب حتی نتوانی بر زبان بیاوری که " دوست ات دارم " ، " من تو را دوست می دارم " و چهره ات ، نگاه ِ پاکت و حرکت دستانت عاجز از بیان دوست داشتن باشد . و فرصت از دست می رود و زود دیر می شود و تو در این نگفتن ها صداقت ات را از کف می دهی و خودت می مانی و دروغی که با " نگفتن " مکرر شدی و دوست داشتن ِ او که از جسارت تو نا امید شده است ... !

" تو را دوست می دارم " و زبانم را نمی توانم برای لحظه ای در کنار تو در کام بگیرم ... و این است که تنهایم ... در بودن او تنهایم ، در دوست داشتن ِ او تنهایم و تنها دل خوشی ام این که شاید بفهمد که درد ها را و زبانش را می فهمم ... 

این سرزمین را ، این خاک را ، این مردم را و این دل ها را چگونه به این سرنوشت دچار کرده اند که عاجز باشی از بیان خودت ، عاجز باشی از به زبان آوردن دوست داشتن ِ پاک و زلال و صمیمی ِ خودت ! از این سرزمین می روم ... با او شاید ... دست هایمان را یکی می کنیم و پاها را یکی و از این جا می رویم ... از این خاکی که بوی غربت گرفته است...

صدایم را نمی شنوی و نگاهم را نمی خوانی و از زمزمه ی آرام قلبم بر لبانم آگاه نیستی و من در دریایی از دوست داشتن ِ تو هر لحظه فروتر می روم ... و امیدم این که تو بیاموزی ام که در این دریا چگونه شنا کنم !

به بهانه ی " دوست داشتن " مثل همه ی انسان های معمولی که دوست می دارند اما به بزرگی دوست داشتن های دل های بزرگ برایت هدیه ها گرفته ام - چه کنم که ناگزیرم همه را همین جا پیش خودم اما به نشانه ی دوست داشتن ِ تو نگه دارم که از پیشکش شان به تو عاجزم عزیزم - من خودم را گُم می کنم ، دوست داشتنم را به لب نمی آورم ، چشم هایم را از تو می دزدم و دست هایم را فریب می دهم تا تو آزاد باشی و رها باشی - تا اگر رنجی ببری از دوست داشتن ِ من - شاید - در این دروغ ِ " نگفتن "  آرام باشی و بر اشک های پنهانم نا آگاه ...

                                    اما این واژه ها فریب نمی دهند ، صداقت دارند : " من تو را دوست می دارم "

                                                                                                         " مرا دریاب "


زبان تو را که رنجی نبری چگونه بیابم ؟!!



+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 25 بهمن1389 و ساعت 13:16 |
 

مرا دریاب ...

 

 

به خدا می سپارمت

تو اما

مرا

به خودت بسپار

 

:(:(:(

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در شنبه 16 بهمن1389 و ساعت 21:43 |


- پانوشت :

دل گیر می شوم هنگامی که برای درد دل های عزیزشان همراه می شوم و دل گوش می شوم و اما برای سلامت حتی پاسخی نمی شوند ... من آدم یک طرفه ای نیستم ... رنجیده ام از خیلی ها ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 27 دی1389 و ساعت 17:45 |

 

هر مصیبت نا خواسته ای و هر بدی ِ غیر منتظره ای یک فاجعه است یا یک اتفاق ناگوار ... حالا هر چه هم که اسمش کنیم باز نا خوشایند است ... دل نشین نیست ... و این فاجعه است ! و وقتی آگاهی داریم فقط قابل تحمل تر ... برای من اما هر سال در آستانه ی چنین روزی یک فاجعه ی ناگوار  ِ غیر قابل تحمل در پیش است که فقط می توانم به تماشایش بنشینم و مصیبتی از این درد آور تر تاریخ نزاییده است که آدمی به تماشای مرگ خویش بنشیند و نظّاره و نظاره ی شهادت خویش باشد ... و هر سال و سالی از نو ... به قول دوست عزیزم " امروز شهیدان نشان دادند با خون خویش و نه با کلمه ... نشان دادند که در همه صحنه های جنایت یک جلاد است که شهید می کند ... و در طول تاریخ نسل های بسیاری توسط این جلاد قتل عام شده اند و خون های بسیاری به دست این جلاد ِ حاکم  ِ بر تاریخ ریخته شده است ...  "

برای من ۱۶ آذر آیه و نشانه چنین روزی هست و چنین واقعی ای که از سر  ِتکرار ِ تاریخ آوار می شود .

اما من گذشته از این همیشه حسرت خورده ام چرا هیچ وقت ما دانشجویان این دوره از تاریخ ، بزرگواری و لیاقت ادامه راه آن عزیزان را نداشته ایم و نه تنها ادامه که لیاقت رساندن درست ِ آن پیام را پیاپی از دست داده ایم . من اتفاق های طول تاریخ این ۳۲ سال را فراموش نکرده ام و فراموش هم نکرده ام سال پیش این ملت چه انسانیتی را در برابر تاریخ به نمایش گذاشت اما هرگز و هرگز نتوانست ادامه تاریخ پیشگامان جنبش دانشجویی باشد .

اغلب هر سال به تهران می رفتم و برای خودم ادامه ای می شدم ساکت ! و از این که علی رغم همه ی محدودیت ها باز می توانستم در میان حضور همه ، حضوری باشم آرامشی هر چند سیاه بر روحم می نشست ... و یا اگر این جا می ماندم در اتاقم کز می کردم و هرگز دم نمی زدم و دمی بر نمی آوردم تا بگذرد و همه ی چهره ام خجالتی ناگزیر بود ... اما امسال بر عکس آن شور پارسال با این که سعی کردم از همه جویا شوم که هر کجا چه خبر خواهد بود و حتی تهران می دانم که برنامه ها به چه صورت هست و این جا همین طور ... چندان راغب نیستم ... راغب نیستم میان اداعاها و های و هو های خاموشی گیرنده ی همه شورم را خرج کنم و البته این بهانه به اندازه ای بزرگ هست که تف لعنت شما باشم و می پذیرم که باشم ... چرا که همه ی دغدغه من اگر تا کنون به خودم ثابت شده باشد این بوده است و هست که هر حرکتی بدون مطالعه و برنامه بی سرانجام خواهد بود و دچار انزوا خواهد شد و به انجماد و رکود خواهد رسید و مسخ خواهد شد ... و صرف این همه نیروی جوان و زلال حاصلش فقط ناامیدی نسلی خواهد بود که امید ِ آینده است ...

حالا مانده ام فردا را چه کنم ، با کدام ایمان باید دنبال راهی باشم تا دانشجو !!!

اما دوستم مرا هیچ وقت به نشستن دعوت نکرد ... هیچ وقت ... " اکنون شهیدان با خون خویش در برابر ما نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند ... " از اندیشه ی بزرگ و عمیق او که " شهید قلب تاریخ است " ...

من دلهره ی بین این دو شدن هستم ... و نیستم اگر هستم ...

فردا می آید تا چهره ما را با تاریخ نشان دهد ، تا ما در برابر تاریخ چگونه ظاهر شویم ...

...

 فردا  صبا  چو  کاوه ی آهنگر            بر  پا   کند  بساط  بهاران  را

از  تخت ظلم  و  جور فرو  آرد           ضحاک  مار دوش زمستان را

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 15 آذر1389 و ساعت 21:36 |
 

!!!

 

خودکشی نمی کنم - هرگز

روزی هزاران بار اما ، آرزوی مرگ می کنم

و در این راه هست که امیدوارم

وحتی امیدوارترین .

 

پانوشت :

نصیحت کسانی را که نمی شناسم به دو پول هم وقعی نمی گذارم ... ممنون این نصایحم ... بگذارید به حال خودم باشم ... من هرگز برای این نا آشنایی حرمت قائل نیستم ... و منظورم از آشنایی همین کامنت های بی هویت است ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در چهارشنبه 10 آذر1389 و ساعت 4:59 |

 

دوست بسیار دانشمند ترم جناب ممد آقای پسندیده خیلی اصرار داشتند که خب چرا من باید همیشه توی وبلاگ خودم چیز بنویسم ، ایشون هم می خوان بنویسن و به شدت به این توفیق مشعوف شدنی اند ، در خدمت ممد آقا هستیم ، مردی که به گفته ی صادق همه دوستان " مردی بود که زیاد می دانست " :

ببینید مخاطبین محترم که خیلی هم به نوشتار دوستم عباس (شهید تند گویان) علاقه مندید:

خب اصلا چه کاریـــــــه ایکار -  که ایشون بیاد هروز چیزی بنویسه و شما هم باهاش هم دردی کنین و دوتاهم شما روش بنویسین ، والا خب چه کاریه. جان خودم همین الان که می خوام چیزی بنویسم هرچی فکر می کنم همین اندازه بیشتر نمی تونم بنویسم ، حالا شما داشته باشین ای آدم اینهمه حرفو از کجاش در میاره ، اصلا فرض کنیم آدم ایهمه حرفم داشت خب بازم ای چه کاریـــــــه ،  مردکِ بیکار . اصلا همین الان که دارم خودم این چیزا رو می نویسم تو ذهنم اومد که خب اصلا ای چه کاریه که تو کارایه یکی دیگرو ارزیابی کنی.

دوستان عباس: یادتون هست قدیما تو محله های قدیمی ساعت حول و هوش 11 ظهر خانوما چارقد می بستن اُ میومدن جلو در خونه اُ سبزی پاک می کردن اُ با هم اختلاط کردن ، ها دقیقا خوب فهمیدین این تکنولوجی (به قول عباس) که علامه ما عباس آقا ازش استفاده می کنند و بهش میگن "وبلاک" ،  ورژن جهش یافته همین صورتی هست که یاداوری کردم ولی فقط در این حیرونم که چرا تو این ورژن جدید مردا هم قاطی شدن ، آخه من پژوهشگر تاریخ علم هستم و این مسائل باید واسه مخاطب خودم روشن بشه ،  می فهمید که چی می گم ، خب یعنی چی عباس جان ، اصلا ای چه کاریـــــــه ، چرا خب تو باید چارقد ببندی، ها ، پدرسوخته می خندی ، سوتین باید ببندی ، واقعا از همه عذر خواهم.    

خواهران : علارغم اینکه ایشون علاقه مند به جنبش فمینیستی هستن _ و تا اونجا که یادمه و شما ها یاد نمی دین از اون قدیما ، ایشون همیشه علاقه مند بودند به این چیزا  !!!!!!  _ ولی صادقانه دارین رکب می خورین ها ، به هر حال این جایی که ایشون کون پهن کرده جایی بوده  که سالیان سال مرکب و کرسی زنان ایرانی بوده و اصلا " درد دل خانه" زنان ایرانی بوده . من نباید بیشتر از این چیزی بنویسم ........  

 

 

پانوشت :

- محمد از دوستان قدیمی ِ من هست ... از همون هایی که دانشگاه رو با هم تکان می دادیم ... و البته با هم بودیم و مجرد بودیم و خواستیم این بار این جا را به چالش بکشیم ... شاید چالش واژه خوبی نباشه ... به شوخی برسانیم این جا را ... بگذار باز کنند دروازه را ... چه باک !!!

- البته بنده بخاطر نحوه نگارش و اغلاطی که در املا کلمات هست عذر می خواهم ... محمد است دیگر ... مردی که زیاد می داند ... خرده نگیرید ...

- ممــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !!!

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 23 آبان1389 و ساعت 20:2 |
 

" به عمل کار بر آید به سخندانی نیست "

هر اندیشه ای ، هر تفکری و هر ایده ای نیازمند زمینه ای برای بروز هست ... اندیشه ای که به عمل ننشیند ، خیالی پوچ و امری غیر واقعی می نماید ... تفکری که در صحنه جامعه وارد نگردد ، چونان خشت خامی ست که به کار ناید ! و ایده ای که در زبان و قلم بماند ، در افق ِ زمان ، خاموش گردد و چون کودکی نابالغ در ناکامی بمیرد ! ... و من چنین بودم ... با همه ادعاهایم چنین می نمودم ! چهره ی بیرونی ام همین خشت خام بود و همین خیال پوچ و همان کودک نابالغ ... حرف می زدم و هیچ نتیجه ای نمی داد ... انگاری مشتی بودم که خودم را به هوا می کوبیدم ... از دیدگاه پراگماتیستی اصلا وجود نداشتم ... زیرا هر ایده ای ، هر اندیشه ای و هر تفکری و هر بودنی ، پس از بودن و پس از شدن است که وجود دارد و پس از عمل است که وجود دارد ... و من که به عملی منجر نشده بودم ... شدنی نبودم که " بودن " خودم را در یابم ... حرف بودم !و ایده بودم !و اندیشه بودم !و دیگر هیچ ! پراگماتیسم نگاه عملی به انسان و عقایدش است ... هر انسانی پس از عمل است که قابل قضاوت است ... پس از عمل است که ایده است ... پس از عمل است که انسان است ... پیش از این هیچ هم نیست حتی ... نمی شود گفت چون کسی را دوست داریم پس حرفش درست است ... چون پاک است حرفش درست است ... چون نورانی است پس درست است ... چه کار کرده ، چه عملی انجام داده ، آن وقت می شود گفت درست یا غلط ... حق یا باطل ... خوب یا بد ... برای همین است که می گوید " بگو چی تا بگم کی " ! و " بگو کی تا بگم چی " .

و من پیش از این هیچ هم نبودم ... هیچ عملی مرا منجر به خود نکرده بود ... حرف زده بودم ، نوشته بودم ، خیالات فرموده بودم و ابن ها یعنی همه هیچ ... پیش از عمل و نتیجه یعنی هیچ ... یعنی مفت ... یعنی پشه را در هوا نعل کردن !

اما بالاخره نتیجه همه تلاش های گذشته ... حرف های دیروز و امروز و هر روزم به بار نشست ... آن چه از زمان انسان شدنم ... یا به چهره ی انسان در آمدنم ... یعنی اجتماعی شدنم دغدغه اش را داشتم به " شدن " نشست ... بالاخره می توانم خودم را در قضاوت بگذارم و این " هستن " حتی اگر به تخطئه من بیانجامد ، بزرگ و با شکوه است ... حتی اگر از این جا قضاوت عموم و خودم بر این باشد که هیچ هم نبودم ، باز مطمئنم مرتکب شده ام و به عمل قضاوت می شوم و نه به حرف ...

اما این ها از کجا به عقل ِ ناقص ِ من  ِ ناقص رسید ؟! پایان مرداد امسال خانم رئیس به اتاقش احظارم کرد و گفت تا وضعیت کاری شما مشخص نشده اداره نیائید ! خب من هم از فردایش نرفتم ... او طوری برخورد کرد که انگار بر اثر جر و بحث هایی که با هم داشتیم به این تصمیم اجماع شده اند . دو هفته ی بعد ، از دفتر مدیریت کل اداره تماس گرفتند که آقای مدیر با شما صحبت دارد ! شنبه صبحی بود ، خودم را برای قرار ِ ساعت ۹ با آقای مدیریت آماده کردم و به موقع به دفتر جناب رسیدم و خلاصه رفتم ببینم حرف حسابش چیست ... گفت می دانی علت تمدید نشدن قراردادت چه بود ؟! ... گفتم حتما دل نازکی خانم رئیس بوده ! گفت نه خیر ... از حراست اداره از اردیبهشت ماه به ما گفته بودند که عذر شما را بخواهیم اما ما تلاش کردیم تا قراردادت تمام شود بعد ... گفتم چرا ؟! گفت سر بسته می گویم به خاطر فعالیت های زمان دانشگاهت ... فعالیت های صنفی و سیاسی ات ... این که تحصن راه می انداختی ... که یکی از منشا های اصلی تحرکات دانشجویی دانشگاه خودتان بودی ... این که سازماندهی بسیاری از این برنامه ها به وسیله ی تو بوده است ... این که ... و ...

باور نمی کنید ... چقدر خوشحال بودم و چه وجدی داشتم و چه شعفی ... اثر و عمل حرف ها و کار هایی که کردم به من رسید و هدر نرفت ... بیهوده نبود و نتیجه اش به من برگشت و حالا چه آرامشی دارم ... می بینم کارهایی که کردم واقعا منشا اثری بوده اند ولو اگر دامنه اش فقط خودم را بگیرد ... بعد از ۱۵ سال فهمیدم که بی هیچ نبودم حتی اگر غلط بودم ... و خدا را شکر ... به آقای مدیریت گفتم بهترین خبر زندگی ام را به من دادی ... بالاخره " من " امروز " وجود " گرفتم ! من زنده شدم ... و او انگار دیوانه ای از خود بی خود یا اصلا بی خود را در برابر دارد ... و من زنده ی زنده ام ... حتی اگر بزرگ نمایی باشد ، زنده ام ... هستم ... شدنم را به چشم خودم می بینم ...

این جا هست که زندگی ام از من دفاع می کند و زمان تبرئه ام می کند ... از خاکستری که به سر ریخته بودم ، دوباره جان گرفته ام و به پا ایستاده ام و این چنین راهی ام ... و طمع آزار های غافلان مرا خوشایندی دیگر است .

 

***

 این دوست خیلی عزیزم و دوست داشتنی ام و بدون تعارف این رفیق ما ... در برابر همه انکارهایش و نفرت هایش ، من یک " نه " ی بزرگم ... چه کاری هست آخر ... حتی اگر به دَرَک باشم و به دَرَک باشیم ... چرا این همه فاصله ... من نمی فهمم ... ما توی چه دنیایی زندگی می کنیم ... من اصلا چنین دلی ندارم ... مرا این گونه آزار ندهید ... واقعا اذیت می شوم ... من در آینه خودم همین هستم که در چشمان ِ شما ... نمی توانم ببینم که دارم اشتباه می شوم ... کمی خودم را از خودم بنگرید ... کمی خودتان را بزنید توی دهنم به جای این که مرا بزنید به نا مهربانی ... یعنی این همه چشم و دل و فهم من عاجز از فهمیدن ِ شماست ؟! من انسان همین روز هایم ... بی خیال این سخت گیری ها شوید ... برای دوست که این طوری سخت نمی گیرند ... بفهمید دوست تان دارم ... به عریان ترین معنی ِ کلمه ...

 

***

کاشکی اما این روز های مرا این جا بودید ... کافه ، کنار من ... رو در روی من ... حسابی به خودم می پیچم ... کاش این جا بودید همه ی تان ... حتی اگر در همه ی هم سکوت بودیم و هیچ حرفی نبود ... کافه بهتر می شود ... بارها جای یلدا و الگا و آرزو را خالی کرده ام ... جای نوشین را ... رزگار را هم دوست دارم ببینم این جا ... و مهدی را و جالب است زینب ... چه یادی افتادم ... سیاوش را ... و دیگر همه ی دوست های این جایی ام را و آن جای ام را و همه را ... کاش همه این جا بودیم ... حتی اگر به حرف خاموش بودیم ... دلم تنگتان است ...

***

شب قدم می زند به تنهایی       کوچه های همیشه خلوت را

من کاش در ورای آزادی ... در ورای شگفتی کلمات ... می توانستم خودم را " رهایی " باشم ...  " آزادی " باشم ... از کوچه های این شهر این روز ها که قدمی از قدم بر می دارم ، خودم را از خودم اما نه !! جسارت کنده شدن از خود ، طعم تلخ ِ " آزادی " را به کام می نشاند . دلهره ی آزادی از ندانستم های پس از آن ، وجودم را به اضطراب عمق بخشیده است ... کاش تمام آن چه پس از آزادی می دانم در وجود زیبا و گول زننده ی آن محو گردد و من جاری ِ ایمانی شوم که هر چند پایان خوشی ندارد اما استوار است ! تنها آرامشی که از پس همه ی این آینده ی تلخ مرا امید می دهد این است که تنهایم ... و این تنهایی ، تنها سرمایه ی بزرگ و جاودانه ای است که دارم و این تنهایی ، ایمانم را به استوار ماندن تنومند ساخته است و به رفتن امیدوار ...

" زندگی " در تنهایی ِ آزادی با گام هایی از ایمان و امید به سوسویی که از دور دست ِ افق می رسد رفتن است ... حتی اگر روزنه ای خالی باشد !

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در چهارشنبه 12 آبان1389 و ساعت 21:25 |